المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

50

مروج الذهب ( فارسى )

47 من بودى ، سخن ترا جوابى تندتر ميدادم . چنان كه از معارضه بازمانى و درهم كوفته شوى . » اين سخن به ابن عباس رسيد و از كار فرازى بخنديد و گفت : « اگر اين فرازى ميخواست از كوههاى بلند ، سنگ بدشت حمل كند ، آسانتر بود كه با اين برادر عبد القيس مناظره كند . پدرش نوميد باد چه نادانى كرد كه برادر عبد القيس را بخشم آورد و شعرى گفت كه مفاد آن اين بود : « سياه روزى نصيب سيه روزگاران است . » مبرد بنقل از رياشى ، از ربيعة بن عبد الله نميرى گويد : « يكى از مردم ازد براى من نقل كرد كه « به روز نهروان ، ابو ايوب انصارى را ديدم كه روى عبد الله بن - وهب راسبى بود و ضربتى بشانهء او زد و دستش را جدا كرد و گفت : « اى بى دين به جهنم برو . » عبد الله گفت : « خواهى ديد كه كدام يك از ما بجهنم مىرود » ابو ايوب گفت : « بجان پدرت من ميدانم . » در اين وقت صعصعة بن صوحان بيامد و بايستاد و گفت : « به خدا سزاوار جهنم كسى است كه در دنيا گمراه و در آخرت رو سياه است . خدايت لعنت كند . سابقا ترا از اين وضع بيم دادم اما لجاجت كردى . اكنون اى بى دين نتيجهء عمل خود را تحمل كن . » و با ابو ايوب در كشتن او شركت كرد و با شمشير ضربتى زد و پاى او را جدا كرد و ضربت ديگر به شكم آورد و گفت : « اكنون بآتشى رسيدى كه خاموش نشود و شعلهء آن سستى نگيرد . » آنگاه سر او را بريدند و نزد على آوردند و گفتند : « اين سر فاسق بد عهد بيدين ، عبد الله بن وهب است . » على به دو نگريست و ابرو در هم كشيد و گفت : « اين نيز رو سياه شد . » و پنداشتيم كه خواهد گريست . سپس گفت : « اين برادر راسبى قرآن را از حفظ داشت و از حدود خدا تجاوز نميكرد . » پس از آن گفت : « ذو الثديه را بجويند . » جستند و نيافتند ، پيش او بازگشتند و گفتند : « چيزى نيافتيم . » گفت : « به خدا همين امروز كشته شده است . پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم با من دروغ نگفته و من نيز بر او دروغ نبسته‌ام همگى برويد و او را بجوييد . » جماعتى از ياران وى برخاستند و در ميان كشتگان